من فقط در شناسنامه مسلمانم
من قران نمی خوانم
من نمازم قضایست
من روزه ام گنجشکیست
من اعمالم خدایی نیست
رمضان است قران که می خوانند چشمانم پر از اشک است
این کتاب اسمانیه منجی من است ؟
این معجزه دین من است ؟
پس چرا قران که هدیه بگیرم خوشحال نمی شوم ؟
پس چرا قران در طاقچه اتاقم دارد خاک می خورد ؟
پس چرا بین پخش سوره ای از قران و فیلمی که اخرم می گویم چه بی محتوا
فیلم را بر می گزینم ؟
کار یک روز و دو روزم نیست ها
همیشه اینگونه ام
شنیده ام که قران یکی از پرفروش ترین کتب غرب است !
ولی من هنوز معجزه دینم را درک نکرده ام
من هنوز درک نکرده ام از زیر دروازه قران که رد می شوم یعنی چه
من هنوز درک نکرده ام * و اذا قر القران فاستمعو له و انصتوا لعلکم ترحمون * یعنی چه
من هنوز درک نکرده ام * افلا یتدبرون القران ام علی قلوب اقفا لها * یعنی چه
راستش این ها همه برای این است که
من هنوز درک نکرده ام * اذا وقعت الواقعه * یعنی چه
نوشته شده توسط صدیقه در ساعت 15:54 موضوع | لینک ثابت
تو با خدا دست به یکی کرده اید که چی ؟
من رو به ظاهر فراموش کرده اید که چی ؟
با من حرف نمی زنید که چی ؟
جبهه جنگ علیه من درست کرده اید که چی ؟
همه عالم را در جبهه خود برده اید که چی ؟
اصلا مرا عاشق و اسیر خود کرده اید که چی ؟
که ثابت کنید تو مردی او هم خدا
من هم که از اول همین را گفتم
تو تکیه گاه او هم پناه
تو عشق زمینی او هم عشق ماورایی
تو معشوق او هم معبود
برای تو شعر عاشقانه برای او هم نماز عارفانه
دستم فقط در دست تو دست نیازم فقط به سوی او
نگاهم فقط مال تو ثنایم فقط مال او
من هم در جبهه شمایم
تو با خدا دست به یکی کرده اید که چی ؟
من رو به ظاهر فراموش کرده اید که چی ؟
نوشته شده توسط صدیقه در ساعت 13:5 موضوع | لینک ثابت
اهای ادما عاشق نشید یه روز
دل به کسی ندید یه روز
اهای ادما دل تنگ نشید یه روز
چشاتون برای کسی بارونی نشه یه روز
اهای ادما قلبتون نشه از شیشه یه روز
جای ندید کسی رو توی اون یه روز
اهای ادما پر از احساس نشید یه روز
مجنون و لیلی نشید یه روز
اهای ادما اغوشتونو برای کسی باز نکنید یه روز
کسی رو از روی مهر نبوسید یه روز
اهای ادما اسیر نشید یه روز
حرف دل رو گوش ندید یه روز
اهای ادما نگاه به دریا نکنید یه روز
با کسی لب ساحل نشینید یه روز
اهای ادما حافظ و سعدی نخونید یه روز
حرفای عاشقانه نزنید یه روز
اهای ادما زیر بارون راه نرید یه روز
بهت وفادارم می مونمو نگید یه روز
اهای ادما با وجدان نشید یه روز
او هم مثل ماست نگید یه روز
اهای ادما جز به خودتون فکر نکنید یه روز
دل شکستن هنر نیستو نگید یه روز
خلاصه
اهای ادما ادم نشید یه روز
نوشته شده توسط صدیقه در ساعت 4:26 موضوع | لینک ثابت
امروز مادر مرا کرد دعوا
نگاهش پر از خشم بود
که اخر تو را چه شده است دلبند
که جسمت هست ولی روحت نیست
که می خندی ولی می گریی
که دائم در حال حرفی ولی همیشه در سکوتی
که سنت بیست است ولی موهایت سفید است
که محرم رازت حافظ و کمیل است
اخر تو را چه شده است دلبند
چرا نمی گویی با مادر سخن ؟
چه دارم بگویم مادر ؟
نگفتنش بهتر است
بگویم تنهایم گذاشت ؟
بگویم داغ عشقش را بر دلم نهاد ؟
بگویم مرا دیوانه و مجنون خواند ؟
بگویم فرزندت از دست رفت ؟
بگویم دخترت در سن بیست غم و درد بر دلش نشست ؟
بگویم افتادم درسهایم را ؟
بگویم نمی خواهم دگر این زمین را ؟
اخر چه دارم بگویم مادر ؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط صدیقه در ساعت 22:17 موضوع | لینک ثابت
دلم تنگ است برای اغوشی که گرم است
دلم تنگ است برای بازویی که اهنین است
دلم می خواهد او را ای یگانه خالق بی همتا
چه کم داشتم که جادو نکرد چشم او را ؟
چه کم داشتم که افسون نکرد قلب او را ؟
ز اندوه دل شدم بی خود ای جانانه من
چه می کنی بی من ای همه لحظه های عاشقانه ی من
راستی یک سوال!
دل به دل راه دارد عشق من ؟
تو نیز اکنون غصه داری ؟
تو نیز چون من بی تاب و بی قراری ؟
تو نیز می خواهی اغوش من را ؟
تو نیز می بوسی عکس من را ؟
دل به دل راه دارد عشق من ؟
تو نیز چون من در انتظاری ؟
تو نیز چون من بی کس و بی پناهی ؟
انان که دوستشان می داری
انان که بر من برترشان می پنداری
انان که به خاطرشان قلبم را شکستی
انان که به خاطرشان دست دوستیم را رد کردی
انان که به خاطرشان نگاهت را از من ربودی
انان که به خاطرشان صدایت را بر من حرام کردی
هستند هنوز ؟
رهایت نکرده اند هنوز
قلبت را نشکسته اند هنوز
دست دوستیت را رد نکرده اند هنوز
نگاهشان را بر تو حرام نکرده اند هنوز
راستی سوالم بی جواب مانده هنوز
دل به دل راه دارد عشق من ؟؟
نوشته شده توسط صدیقه در ساعت 13:48 موضوع | لینک ثابت
گفتم که قلبش از سنگ است
گفتم که روحش بی درد است
گفتم که از ظاهر پرستان است
گفتم که از بی وفایان است
گفتم که نگاهش گرم و اتشین نیست
گفتم که شمشیر بسته از روی کین با من
گفتم که عهد کرده معشوق را بستاند از من
گفتم که خدایا چه می شود وقتی با معشوق من هم عیان است
گفتم که خدایا اخر مشوق را خواهد ربود از من
گفتم که هرگز نشوم یک دل و یک رنگ با او
گفتم که هرگز نکنم نگه از روی مهر به او
گفتم که هرگز نزنم کلامی با او
او چه می داند چه می گویم
او چه می داند چه می خواهم
او چه می داند پر ز دردم
او چه می داند که اهوی دشتم
او چه می داند که دل نه بل جان دادم
او چه می داند اصلا درد چیست
او چه می داند اصلا عشق چیست
او چه می داند بی معشوق زیستن چیست
غافل از اینکه او نیز پر ز درد بود
غافل از اینکه کلامش از صدق بود
غافل از اینکه نگاهش پر مهر بود
غافل از اینکه او یک مرد بود
غافل از اینکه معشوق بسته شمشیر کین و عناد با من
غافل از اینکه معشوق نمیزند کلامی از سر مهر با من
نمی دانم چرا چنین گستاخانه رفتار کردم ؟!
نمی دانم چرا چنین بی خردانه حکم کردم؟!
مگر من همان نبودم که کلامش را دوتا نمی کرد؟!
مگر من همان نبودم که بی خردانه حکم نمی کرد؟!
مگر من همان نبودم که تهمت نمی زد؟!
مگر من همان نبودم که دم از انسانیت می زد؟!
مگر من همان نبودم که می گفت درد را میشناسم؟!
مگر من همان نبودم که می گفت کلام صدق را می دانم؟!
مگر من همان نبودم که می گفت تا واژه دوستی هست دشمنی نشناسم؟!!!!

نوشته شده توسط صدیقه در ساعت 13:23 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام به همه دوستای خوبم.من دختر دریا این وبلاگو واسه لحظه های دلتنگی خودم ساختم تمام مطالب و شعرایی که میذارم رو خودم مینویسم در واقع این راهو انتخاب کردم که شعرایی که مینویسمو گم نکنم اخه خیلی شلختم از دبیرستان مینوشتم ولی هیچکدوم از شعرامو الان ندارم!
از همه دوستام که منو تحویل گرفتنو بم روحیه دادن که وبلاگمو بسازم ممنونم.همتونو خیلی خیلی دوس دارم
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
>